تبليغاتX
سلام دنیا
سلام

دنیا خیلی کوچیکه وقتی انتقام بدی ها تو تو همین دنیا پس میدی ....

وقتی از عزیزات دوری دنیا اونقدر بزرگ می شه که فکر می کنی عمری اونا رو ببینی

عمری........

دلت می گیره وقتی شبها برای رسیدن به صبح و دیدن عزیزترینت کش میاد

دلت می گیره وقتی یه وقت که دلت می خواد با همه ی گلوت فریادش بزنیساعت ۲ نصفه

شبه و ممکنه مامانت از خونه بندازدت بیرون یا با کمال احترام فردا عصر برات یه نوبت

روانپزشک بگیره!!!!!!!!!!!!!

نمی خواستم عاشقانه بنویسم حتی نمی خواستم....

تصمیم به خود سانسوری برای یه دختر متولد شهریور اونم راجع به وبلاگ نوشتن برای آدمای

 مثل خودش سخته

سخته بتونی ولی نخوای بنویسی

این وبلاگ تازه دو روزشه

نظرتو بنویس من خوشحال می شم اشکالاشو بدونم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مولود گودرزی فر در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 10:13 PM |
سلام

هر روز که از خواب بیدار می شم  متوجه تغیرات زیاد دنیا نمی شم در رو می بندم منتظر تاکسی می شم و.....

هیچوقت دقت کردی که چقدر انرژی که هر صبح به خودت می دی تا آخر همون روز تو زندگیت اثر می ذاره؟

در واقع هر روز که خوشحال از خواب بیدار می شی تا آخر اون روز اتفاقات خوش تو روزت می افته!!!!

نمی دونم این اسمش چیه ام به قول یه عزیزی که تو تمرین رانندگی بام مییومد اگه به خودمون انرژی منفی بدیم یا همون تلقین کنیم همش برامون می باره

نه این زندگی من نبوده نیست

اینکه بی تفاوت به آدمها بشینم آب پرتقالمو بخورمو شعر بگم و به خودم بگم تا دانشگام تمو م نکردم هیچ کاری نمیتونم بکنم هیچی......

یعنی واقعا خدا هیچ توانی به من نداده؟

بیا یه تصمیم بزرگ بگیریم که هیچ وقت یادمون نره:

این که آدم باشیم و مفید

گفتنش راحته

اما اراده می خواد از جنس پولاد

بخدا راس می گم

حالا یه شعر که خیلی دوستش دارم و برای شهر عزیزم گفتمو مینویسم دوس دارم نظرتو راجع بهش بدونم ممنونم.

این تابستان که برود

 درست

 پنج ساله می شوند

دلتنگی هایم....

برای جایی

 که بانی تمام خاطراتم بود

جایی که اکنون

دور افتاده از مسیر چشمهام

حتی صداش هم

آویز گوشهام نیست نیست

چقدر زبان کوتاه است

چقدر دهان حقیر

برای گفتن آبشاری

 که دیگر حتی

 در مسیر خیالم نیست

نه لچک دارم

 نه حریر پولک

مادرم مرا را عریان به دنیا آورد

سایه های روز که جایشان را

با تیک تاک ساعت ها عوض کردند...

سیمان و آجر سیاه چادرم را بلعید

معلق ماندم

میان لچک ها

و چادر های سیاه کش دار

معلق میان گیس های بافته

و مو های جدید آلمانیم

.............

باور کن

 دیگر هیچ خاطره ای نیست نیست

جز هق هق کبودی

که بعد ازترانه های غریب ایلم

تمام وسعت چا ر دیواریم را

 در هم می کوبد

خب فعلا باید برم

برام حتمان نظر بدین

خدانگهدار

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مولود گودرزی فر در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 11:54 AM |
سلام

به وبسایت من خوش اومدی

راستش یه مدت بود داشتم به این فکر می کردم که کجا می تونه آدم یه کلمه حرف بزنه که آدم های عین خودش بخونن.نمیدونم...

اما به هر حال خوش اومدی

اینجا شاید بتونم آدمای هم زبونمو پیدا کنم

شاید بشه...

با یه سپید از کارای گذشته در خدمتتون هستم:

شاید غروب بود

پرستار به دستگاه وصلت کرد

رسماً زاده شدی

مادرت پنهانی اشک ریخت

«عروسکی نخریده بود»

لای بقچه ی لباسهای پسرانه

ـ:«اجاقت کوره مادر

اجاقت کوره

بیخود اشک نریز»

فکر می کنی چه باشی؟

دختری با نام پسر

یا کمدی منهای دامن؟

برگرد

 آغوش این دستگاه هنوز جا دارد

شاید

 نفس کم بیاوری

شاید غروب کنی

شاید غروب کنی

 

+ نوشته شده توسط مولود گودرزی فر در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 0:45 AM |


Powered By
BLOGFA.COM