امتحان بهانه جالبی نیست برای اینهمه تاخیر در به روز کردن.... اما من بجز امتحانات بهانه ای ندارم .
زمستان داره به نیمه خودش میرسه و من همچنان در روزهای پاییزی خودم موندم
دارم سعی میکنم یه جوری بیرون بیام اما....
باز هم یه سپید می زنم و باز هم ....منتظرت میمونم
لطفآ کسی زمان را به عقب برگرداند...
می خواهم از زمانی بگویم :
که بادبادکهام در هوای کسی به آسمان نمی رفت....
که موهای کوتاهم
روسری را نمی شناخت .
وعروسک های یک چشم پلاستیکیم
هیچ آوازی را با فشردن دکمه نمی خواند!!!.
میخواهم از زمانی بگویم که هنوز ..
در سند املاک شخصی هیچ عاشقی نبودم !!!
و هربار به کوچه می رفتم...
جز مادرم کسی سوال و جوابم نمی کرد...
چقدر قلبم بزرگتر از مشت بسته ام بود...
. چقدر دل داشتم...
آنروزها
چقدر قشنگ گریه می کردم
و هیچ اشکیم را
قورت نمیدادم
چرا؟
.... چرا کسی جواب سوالم را نمیداند ؟؟؟!!!
چراهرچه بزرگتر میشوم انگار کوچکترم؟
لطفآ..
کسی زمان را به عقب برگرداند....
میخواهم دوباره بزرگ شوم!!!

